X
تبلیغات
آخرین قدم های یک اعدامی

آخرین قدم های یک اعدامی

شعر

            همچو شمع آتش زبانم لیک وقت عرض حال

      می نشینم  منتظر تا گریه راهی  وا  کند

 

روزنامه ها
به غیر از کشتن مگس
به درد هیچ کاری نمی خورند
#
تلویزیون را روشن کردم
از دستم ناراحت بودی
مثل تروریست ها زدی به برجک دشمن
-میان آوار دنبال تو می گشتم-
دستت را گذاشته بودی روی شانه ی مجسمه ی آزادی
و برای توریست ها که از تو عکس می گرفتند
لبخند می زدی
#
با انگشت های لاغر یخ زده ات
چشم های دنیا را گرفتی
گفتی:
_در این زمانه خیلی چیز ها دیده نشوند بهتر است_
به زودی خرس های قطبی منقرض می شوند
و ما روی این کره تنها می مانیم
#
دستت را بگذار روی شانه ی آفریقا
و برای مردم افغانستان یک "کوکا کولا" باز کن
القاعده به زودی به اتاق مان حمله می کند
باید خودمان را برای سرشماری جنازه ها آماده بکنیم
تلویزیون را خاموش کن
#
تلویزیون ها به غیر از کشتن آدم ها
به درد هیچ کاری نمی خورند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 11:47  توسط عطاالله آقاسی  | 

((گاه آن چیز که ما را به حقیقت می رساند،خود عاری از حقیقت است))

 

 

و او تنها تر از هميشه

روبروي من ، روي يك چارپايه نشست

و بي آنكه حرفي براي گفتن داشته باشد

به نيمه هاي تاريك اتاق خيره شد

                               - خون فضاي اتاق را گرفته است -

مي توانست حس خوبي داشته باشد

مثل آتش سيگاري كه هرباردرتاريكي مرابه يك سوي گمراهي هدايت مي کرد

جالب بود

مثل شروع نا به هنگام  باران اسيدي در يك بعدازظهر كاملاً معمولي

كه مي توانست حس نستالژيكي براي گوسفندان پست مدرن داشته باشد

مثل من، كه هر بار سيگارم را روي ناخن هايم خاموش مي كنم

مثل او، كه چشمانش را به روي همه چيز بسته بود
ودر تاريكي ، گويا دنبال چيزي مي گشت

                                - خون فضاي اتاق را گرفته است -

من قبل از آنكه بميرم

يك شاعر بودم كه

در يك اتاق

با يك پنجره زندگي مي كردم

 

پنجره زمان مناسبي بود تا

مرگ خود را به تعويق بيندازم

و اثر انگشت خود را از روي تمام اسباب و اثاثيه پاك كنم

پنجره ، فضاي مناسبي بود تا از آن

خودم را

به خيابان برسانم

به دنبال پيامبران پست مدرنی بگردم كه در كوچه پس كوچه ها راه خانه شان را گم كرده بودند

و گوني اگر هم نبودند ، دنيا هيچ چيز كم نداشت

و هيچ اتفاق خاصي نمي افتاد

 

پنجره فضاي مناسبي بود تا از آن

خودم را به مراتع سر سبز برسانم

چراگاه هائي كه حتي

شروع نا به هنگام باران در يك بعد از ظهر كاملاً معمولي

حس نستالژيكي به آن داد

و ما مي توانستيم نسبت به همه چيز حس خوبي داشته باشيم

آري ...

يك پنجره براي من كافي بود

                                           _خون فضای شعر را گرفته است_

*** ...

نگران نباشيد

متن اين شعر مي تواند به هر سمتي كه بخواهيد برود

در هر قالبي كه بخواهيد تهي شود

به هر چپ و راستي بلولد

من

شاعر اين شعر را

در پاراگراف اول كشته ام ...

بي آنكه آب از آب تكان بخورد

*** ...

زود برگرد

مي خواهم بعد از شام ، شعر جديدم را برايت بخوانم

- (( سانتيگو ، مراقب گلّه باش ! )) -  

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 10:29  توسط عطاالله آقاسی  | 

  خیلی وقتا فکر می کنم که شعر ننوشتن خیلی بهتر از شعر نوشتن .

(بعضی وقتا مثل خوره می یفته به جونم).می دونی که چی میگم...

 

 (۲)

هر روز با شروع سمفوني پروانه ها

در اتاقم متولد مي شوم

پروانه ها، شروع مناسبي براي روزهاي باراني هستند

 

مقابل آينه مي ايستم

و با لباس خواب راه راهم

اداي ژنرال هاي نظامي را در مي آورم

آري ... هنوز زنده ام

و اين نشانه ي خوبيست .

 

به خيابان مي روم

وخودم را در مسير بادهاي موسمي قرار مي دهم

از شرقي ترين ترانه ها تا غربي ترين لهجه ها

از « اُپِراي ليلي و مجنون » در پاريس

خودم را به بزرگداشت مولانا در تگزاس مي رسانم

با سرخ پوست ها براي مقابله با حمله ي « يانكي ها » متّحد شده ام

(با سرخ پوست ها اُخت شده ام )

هر يكشنبه ، با رئيس بزرگ مي نشينيم ، به نشانه ي صلح چيق دود مي كنيم

 

BBC  گفت :

نيروهاي دشمن به بغداد رسيده اند

 

مي دانم

شرايط ديگر عوض شده

ديگر پروانه ها

سوژه هاي مناسبي براي شعرهايم نيستند

بايد براي خودم

سوژه هاي جديدتري دست و پا كنم

مثل تو

كه وقتي خون از دندان هايت مي چكد

بيشتر شبيه خودت مي شوي

                                      شبيه خودت

كه هر يكشنبه مرا به دوئل دعوت مي كني

در حياط خلوت كليساي بزرگ

ماشه را مي كشي و پاي همين درخت

                                     پاي همين كاكتوس

                                     پاي همين بابونه

خودت را بيشتر شبيه به خودت ترور مي كني

مي دانم

بايد براي خودم سوژه هاي تازه تري دست و پا كنم

 

مثل فيدل كاسترو

با آن سيگار برگ هاي پلاستيكي

و كلاه مسخره اش

كه هر بار پشت يكي ازهمين تريبون هاي خبري

سكته مي كند و مي افتد

يا همين تريبون هاي خبري

كه بايدبراي تهيه ي گزارش ازكلكسيون پروانه هاي«ژنرال دوگل»به فرانسه بروند.

بايد بروند ، آري ، روزي شبيه تو

                                 شبيه خودت

كه از شرقي ترين سمت ها به غربي ترين مقصد ها مي رسي

در كنج اتاقي كه از شش جهت به بن بست مي رسد

و تو

خوشحال مي شوي كه هنوز زنده مانده اي

آري ...

هنوز زنده اي

و اين نشانه ي خوبيست .

                                                                              20/3/1387 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 22:46  توسط عطاالله آقاسی  | 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم          شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

 

سلام.خداحافظ...

 

 

                                    ( تقديم به حافظ موسوي )

كارگردان لبخند مي زند

و اين تازه شروع ماجراست

1. مردي براي آب دادن به گل ها به سمت حياط مي رود

2. تو ميان گل ها پنهان مي شوي

3. موسي ميان گل ها دنبال عصاي خود مي گردد

4. زن از پنجره ، براي سربازها گل پرت مي كند

5. پنجره حس خوبي نسبت به گل ها ندارد

البته

مي توانيم صحنه را كمي عوض كنيم

1.     مردي براي آب دادن به گل ها به سمت حياط مي رود

2.     تو حس خوبي نداري

3.     موسي هنوز دنبال عصاي خود مي گردد

4.     هيچ زني در كار نيست

5.     هيچ پنجره اي در كار نيست

كارگردان مي تواند كارهاي ديگر هم بكند

مثلاً مي تواند

در آبياري گل ها به مرد كمك كند

 

يا مي تواند با گريمي متفاوت

خودش را بين سربازها جا بزند

البته كارگردان

تنها كسي است كه اجازه دارد نسبت به گل ها حس خوبي داشته باشد

 

 

كارگردان از وسط سن كنار مي رود

و نمايشنامه ها را بين بازيگران تقسيم  مي كند

1. مردي براي آب دادن به گل ها به سمت حياط مي رود

2. تو ديگر ديده نمي شوي

3. موسي ، خودش را از وسط سن حلق آويز مي كند

4.زن نامه اي را كه از بغداد به دستش رسيده است را مچاله مي كند و از پنجره به

                                                                             بيرون پرت مي كند

6.     پنجره حس خوبي نسبت به نامه ها ندارد .
                         

                                                                       27/6/1387

                                                                         عطا آقاسي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 17:52  توسط عطاالله آقاسی  |