((گاه آن چیز که ما را به حقیقت می رساند،خود عاری از حقیقت است))
و او تنها تر از هميشه
روبروي من ، روي يك چارپايه نشست
و بي آنكه حرفي براي گفتن داشته باشد
به نيمه هاي تاريك اتاق خيره شد
- خون فضاي اتاق را گرفته است -
مي توانست حس خوبي داشته باشد
مثل آتش سيگاري كه هرباردرتاريكي مرابه يك سوي گمراهي هدايت مي کرد
جالب بود
مثل شروع نا به هنگام باران اسيدي در يك بعدازظهر كاملاً معمولي
كه مي توانست حس نستالژيكي براي گوسفندان پست مدرن داشته باشد
مثل من، كه هر بار سيگارم را روي ناخن هايم خاموش مي كنم
مثل او، كه چشمانش را به روي همه چيز بسته بود
ودر تاريكي ، گويا دنبال چيزي مي گشت
- خون فضاي اتاق را گرفته است -
من قبل از آنكه بميرم
يك شاعر بودم كه
در يك اتاق
با يك پنجره زندگي مي كردم
پنجره زمان مناسبي بود تا
مرگ خود را به تعويق بيندازم
و اثر انگشت خود را از روي تمام اسباب و اثاثيه پاك كنم
پنجره ، فضاي مناسبي بود تا از آن
خودم را
به خيابان برسانم
به دنبال پيامبران پست مدرنی بگردم كه در كوچه پس كوچه ها راه خانه شان را گم كرده بودند
و گوني اگر هم نبودند ، دنيا هيچ چيز كم نداشت
و هيچ اتفاق خاصي نمي افتاد
پنجره فضاي مناسبي بود تا از آن
خودم را به مراتع سر سبز برسانم
چراگاه هائي كه حتي
شروع نا به هنگام باران در يك بعد از ظهر كاملاً معمولي
حس نستالژيكي به آن داد
و ما مي توانستيم نسبت به همه چيز حس خوبي داشته باشيم
آري ...
يك پنجره براي من كافي بود
_خون فضای شعر را گرفته است_
*** ...
نگران نباشيد
متن اين شعر مي تواند به هر سمتي كه بخواهيد برود
در هر قالبي كه بخواهيد تهي شود
به هر چپ و راستي بلولد
من
شاعر اين شعر را
در پاراگراف اول كشته ام ...
بي آنكه آب از آب تكان بخورد
*** ...
زود برگرد
مي خواهم بعد از شام ، شعر جديدم را برايت بخوانم
- (( سانتيگو ، مراقب گلّه باش ! )) -